آرمينآرمين، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

آرمین و کودکانه هاش

پیری

امروز صبح بعد از یه هفته سفر شمال که آرمین مهد نرفته بود با هم رفتیم مهد. دم در کفش هاش رو که پوشید دستش رو گرفتم که بریم بیرون. دستام رو کرم نزده بدوم و یه کم خشک بود. گفت: مامان دستات پیر شده. داری پیر می شی. گفتم: آره مامان گفت: غذا نخور که پیر نشی. عاشقشم. خدایا قبل از اومدن عشق به زندگیش منو ازش نگیر. خدایا میشه کلا ما رو از هم نگیری. قربونت.
20 شهريور 1392

هفته اول مهد كودك

روز اول مهد 2 شهريور 92 صبح حدود ساعت 10 من و بابايي اين پسر خوشمل رو برديم مهد ثمره زندگي . با اشتياق وارد مهد شد و خيلي راحت به كلاسش رفت. يك ساعتي توي دفتر نشستم و از دوربين مداربسته نگاهش مي كردم. خيلي پر هيجان تر از همه بچه ها دست مي زد و با خانوم ملمه (معلم) همراهي مي كرد. خيالم راحت شد و برگشتم سر كار. ساعت ناهار رفتم ببينم چي كار مي كنه. هنوز تو خونه خودش غذا نمي خوره. اما ديديم قشنگ قاشق و چنگال رو دست گرفته و غذاشو تا ته تموم كرده. عصر بابايي زودتر رفت دنبالش. ازش پرسيديم ناهار چي خوردي؟ يه كم فكر كرد بعد گفت مارمولك. خوبه كه ديده بودم غذا چي بوده وگرنه خدا مي دونه چه دل آشوبي مي گرفتم. ناهار ماكاروني داشتن شب ها ديگه زود...
9 شهريور 1392
1